تبلیغات
قرآن-وب

مرد كارگرى (در نجف اشرف ) بود كه پدر پیرى داشت ، در خدمت گذارى او هیچ گونه كوتاهى نمى كرد، تا آنجا كه آفتابه مستراح پدرش را خود مى برد و منتظر مى ماند تا خارج شود و او را به منزل برساند.
او همیشه در خدمت پدر بود، جز شبهاى چهارشنبه كه به مسجد سهله مى رفت و در آن شبها به خاطر اعمال مسجد سهله و شب زنده دارى در مسجد نمى توانست در خدمت پدر باشد. ولى پس از مدتى ترك كرد و به مسجد سهله نرفت .
از او پرسیدند: چرا رفتن به مسجد سهله را ترك نمودى ؟
در پاسخ گفت :
چهل شب چهارشنبه به آنجا رفتم ، آخرین شب چهارشنبه بود، نتوانستم بعد از ظهر زود حركت كنم ، نزدیكى هاى غروب به راه افتادم ، مختصر راه رفته بودم ، شب شد و من تنها به راه خود ادامه دادم . یك سوم راه مانده بود و هوا هم بسیار تاریك بود. ناگاه عربى را دیدم در حالى كه بر اسب سوار است به سوى من مى آید، با خود گفتم : این مرد راهزن است ، حتما مرا برهنه مى كند، همین كه به من رسید با زبان عربى شروع به صحبت نمود و گفت :
كجا مى روى ؟
گفتم :مسجد سهله مى روم .
فرمود: همراه تو چیز خوردنى هست ؟
گفتم : نه .
فرمود: دست خود را در جیب كن !
گفتم : در جیبم چیزى نیست .
بار دیگر با تندى این سخن را تكرار كرد.
من دست خود را در جیب كردم ، دیدم مقدارى كشمش توى جیبم هست كه براى بچه ها خریده بودم و در خاطرم نبود.
آنگاه فرمود:
اوصیك بالعود: پدر پیرت را به تو سفارش مى كنم . (عرب بیابانى پدر پیر را عود مى گوید.)
این جمله را سه بار تكرار كرد.
سپس از نظرم ناپدید شد، فهمیدم او حضرت مهدى است و راضى نیست خدمت پدرم را حتى در شبهاى چهارشنبه نیز ترك بنمایم . از این جهت دیگر به مسجد سهله نرفتم و آن عبادتها را ترك نمودم .(1)

پی نوشت :

1- بحار ج 53، ص 246.

منبع:

سایت رهبران شیعه




طبقه بندی: ظهور،
[ چهارشنبه 26 مرداد 1390 ] [ 10:54 ب.ظ ] [ mahmood hosseinpor ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
تبلیغات


آمار سایت